تبليغاتX
شرابستان

شرابستان

آینه‌ی انجمن شعر خانه‌ی هنرمندان شهرکرد

درودی دیگر به دوستان گرامی. با سپیدی از خانم فعّال، وبلاگ را به روز می‌کنم.

‏...
و عشق
با نگاهي سرخ
در انتهاي قصّه به خاك مي‌سپاردمان‎!
‎انگار هيچ پرنده‌اي هرگز بر شانه‌مان لانه نگذاشته!‏
و
هيچ نامي بر سينه‌مان زخمی نکاشته!‏

سمیّه‌ی فعّال

کوتاهی  و ایجازی که شعر را عمق ویژه‌ای بخشیده، برجسته‌ترین ویژگی این اثر است. شاید در نگاه نخست، مطلب ویژه‌ای در شعر نیست؛ امّا فقط اگر کمی به شعر عمیق‌تر نگاه کنیم، می‌بینیم حرف‌های زیادی برای گفتن دارد، آن هم با این همه کوتاهی! با توجّه به همین نکته، باید به خانم فعّال برای گفتن این شعر تبریک ویژه گفت.‏
‏"نگاه سرخ" می‌تواند صفتی برای عشق باشد که رویه‌ی دیگر آن را – بی‌رحمی‌اش را در عین لطافتش – نشان می‌دهد؛ به ویژه برای عاشق ناکام؛ و می‌تواند قیدی باشد برای مفعول شعر، برای "ما" که در انتهای قصّه با نگاهی سرخ – بخوانید چشمانی که اشک خونین ریخته‌اند – به خاک سپرده می‌شویم.
واژه‌ی "قصّه" بی هیچ توضیح اضافی، بسیار خوش نشسته است. کافی بود کوچک‌ترین صفتی در کنار آن بیاید تا تراش‌خوردگی‌اش از بین برود! همه این قصّه را می‌شناسیم.
چه قدر این جمله یا به‌تر بگویم: تصویر و معنایی که وارد ذهن خواننده می‌کند، لطیف است: " انگار هيچ پرنده‌اي هرگز بر شانه‌مان لانه نگذاشته". حاصل عشق در وجود آدمی قاعدتاً باید مهربانی و لطافت و آرامش باشد (هر چند دل را طوفانی می‌کند!) و وقتی تو مهربان و لطیف و آرام باشی، پرنده‌ها می‌توانند بر شانه‌ات لانه بگذارند!
و سرانجام: کیست که نامی بر سینه‌اش خنجر نکشیده و نشانی از عشق بر آن نگذاشته باشد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:46  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. با غزلی عاشقانه از خانم دهقانیان، مهمان دل و احساس شما هستم.

‏...!

اگر چه ساده و آرام و گاه سرسری است،
ولی نگاه تو معجون حیرت‌آوری است

برای دل‌بری از دختری که زیبایی‌ش،
فقط به موی پریشان ِ زیر روسری است،

بخند دل‌برکم! خنده‌های نقره‌ای‌ات،
هنوز تازه‌ترین راه و رسم دل‌بری است

شبیه لذّت ترش ِ تمشک‌های ... ولی ‏‎...‎
همیشه طعم لبان تو، چیز دیگری است‏
‏...
چه قدر دیر رسیدم به این که واژه‌ی عشق،
همیشه زیر سر یک نگاه سرسری است ... .‏

فاطمه‌ی دهقانیان

نام شعر (...!) کمی تا قسمتی عجیب است!‏

از زیبایی‌های شعر یکی این که: می‌توان بیت دوم را ادامه‌ و مکمّل بیت اوّل دانست یا مقدّمه‌ی بیت سوم و در عین حال مستقل است!‏
‏"خنده‌ی نقره‌ای" خیلی یک جوری است!!! (چه نقدی!)
نفهمیدم "طعم لبان" یار مانند "ترشی تمشک‌ها" است یا شبیه "لذّت برآمده از آن‌ ترشی"!!! خیلی فرق می‌کندها! گمانم بتوان از مقوله‌ی "ضعف تألیف" دانستش.‏
‏"واژه‌ی عشق" هم خیلی سطح معنوی کار را پایین آورده است! در "واژه" که چیزی نیست. حقیقت، معنا، حالت، ماهیّت و این طور چیزی باید به جای "واژه" بیاید.‏

در کل، سادگی شعر زیباست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:44  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود بر دوست‌‌داران شعر و ادب فارسی. با غزلی از جناب دکتر خواجه‌علی در خدمت شما هستم.‏

هوای آسمان، امشب کمی تا قسمتی ابری است
هوای شهر ما، امّا ... سیاه از ابر "دل‌گبری" است

و می‌گویند می‌آید زمستانی‌ترین دوران
که از قطبی‌ترین شب‌های یلدایی"نوجبری" است

در این اوضاع ... بعضی‌ها اجاقی تازه می‌سازند
اجاق داغ ِ تاریخی که دور از "نبش هر قبری" است

از این تاریخ، روباهان ... به ظاهر شیر می‌گردند
ار آن قانون ... که جنگل، خالی از غوغای هر ببری است

نمی‌تابند "حافظ" را ... صلاح‌الدّین ایّوبی
در این دوران ... که ایّوب از ... گرفتاران بی‌صبری است

نمی‌دانم ... ولی با فال می‌گیرند حالم را
همان‌هائی که می‌گویند ... جانم! قسمتت ... ابری است

غلام‌رضای خواجه‌علی

قافیه‌هایی که شاعر کوشیده است در آن‌ها نوآوری‌هایی زبانی و ترکیبی بکند، شاید بارزترین عناصر شعری باشند که در این غزل به چشم می‌آیند.
شاعرانه‌ از دردها سخن گفتن، از دیگر ویژگی‌های این غزل است.
در چند بیت به نظرم آمد که نقطه‌چین‌ها کارایی ویژه‌ای ندارند.‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:18  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5:28  توسط غلام‌رضای صفّار 

درود. با نیمایی تازه‌ای از دکتر خواجه‌علی در خدمت دوستان هستیم.

به "ناسره" خوش آمدید
به راستای یک صلیب "رنج"‏
در این مسیر "پرمسیح"‏
نه یک نسیم "صبح"‏
نه یک نفس "بهار"‏
که یک اذان "سکوت" خوانده‌اند
مناره‌های جُلجُتا
چه بی‌صدا
به دست‌بند می‌کشند
قنوت‌های سبز را ... .‏

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:30  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. غزلی ازخانم فاطمه‌ی دهقانیان بخوانید و نقد کنید.‏

چشمان تو فریب دل‌انگیزی است، وقتی به من نگاه می‌اندازند
شیطان سر به راه درونم را، در لذّت گناه می‌اندازند
شاید انار قرمز شیرینی است، برقی که بر لبان تو می‌افتد
لبخندهایت از سر ِ زیبایی، در برکه‌ی تو ماه می‌اندازند
ای اخم تلخ سرسری‌ات دل‌چسب!، لب‌خندهای نقره‌ای‌ات شیرین ...‏
آرایه‌های دل‌بری‌ات گاهی، من را به اشتباه می‌اندازند
هر شب که پشت پنجره دل‌تنگم ... هر شب که پشت پنجره دل‌تنگی...‏
شست [شصت] ستاره‌ها که خبردار است ... آواز و رقص راه می‌اندازند
‏...
آن قدر دل‌فریب و دل‌انگیزی ... آن قدر که همیشه پریشانم
از ترس خواهران حسودی که، روزی مرا به چاه می‌اندازند!‏

فاطمه‌ی دهقانیان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:16  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. این هم سپیدی دیگر از حامد کریمی عزیز. بخوانید و نظر بدهید.‏

«آشوب»

پنجره را باز می‌کنم ...
دیوار رو به رو
با همه آجرهایش
زل می‌زند توی چشم‌هام‎.‎
هر چه قدر از دیوار بالا می‌روم
آسمانی
که تعریفش را می‌کردی
نمی‌بینم‎.‎
پنجره را می‌بندم...
به مورچه‌ها اجازه می‌دهم
تا می‌شود
پشت‌کارشان را به رخ آدم‌ها بکشند.‏

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:26  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. با مطلبی درباره‌ی شعر و شاعری‌های اخیر در مجلس، در وبلاگ شخصی خودم «ناگهان‌های بی‌سببی» جویای اندیشه و نقد شمایم. بفرمایید. این جا را کلیک کنید. کشکول شعر شاعران مجلس ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:29  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. غزلی زیبا از عادل حیدری بخوانید و لذّت که بردید از آن سخن بگویید!

جاي خاليِ تو در سينه‌ي من يک بغل است           قصّه‌ي دوري تو تلخ، شبيهِ عسل است
«دوستت دارم» ِ من حرفِ جديدي ست ولي          داستاني ست که تاريخچه اش از ازل است
بي خبر رفتي و دوري‌ت به من ثابت کرد              منشأ سخت‌ترين زلزله‌ها يک گُسل است
زخمِ رُسوا شدنم روي زبان‌هاست هنوز،             زندگي‌نامه‌ي من دفترِ ضرب‌المثل است
زنده‌ام! زنده ولي منتظرِ فاتحه‌اي                       سينه‌ي سوخته‌ام قبرِ هزاران غزل است

راستي بعدِ خدا، از تو چه پنهان مريم!               آخرين دوست که مانده است برايم اجل است!

عادل حیدری

شهريور 88‏‏

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:29  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. این هم سپیدی دیگر از سمیّه‌ی فعّال. نقد فراموش نشود.

‏...
تابلوي شرجي دختري ميوه به دست،
از پشت پرچين تنهايي ديروز
خوشه خوشه سرك كشيده
و
امروز
با دسته‌ي گل
تاج كرايه‌اي ...!‏
ما شده
و
تنهايي اش را شاباش مي‌دهد!
فردا
مويزهاش دريا دريا خواب انگور مي‌بينند
و
تابلوي طوفاني زني با دختري ميوه به دست ... .‏

سميّه‌ي فعّال

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:27  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. این سه کار کوتاه را هم از به‌روز صادقی هفشجانی بخوانید و نقد کنید.

1
نیّت کرد
دست‌هایش را بالا نیاورده ... افتاد
حالا پاره‌سنگ‌ها هم الله اکبر می‌گویند.


2
هروقت روی ماهت
کامل
از خاطرم رفت، آدم می‌شوم
الان زوزه ام می‌آید


3
پاهایم چشم به راه‌اند
تا کی گلیم‌بافتنت
تمام می شود؟

به‌روز صادقی هفشجانی
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:26  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. یک نیمایی و یک غزل از آقای دکتر خواجه‌علی در انتظار خواندن و نقد شدن هستند! بفرمایید.

چه ناگهان
رها شدی
از این شکارگاه سال‌ها قَرَق‌شده
به شصت و یکمین هزارتوی چاه وَیل
به بند ... بند و ... باز بند

نه ردّی از عبور کاروان بید و باد
نه آن غریو نابرادرانه‌ی تلی شَغاد


چه بی گناه
به اعتراف می‌رسی
شکار آشکار گورهای گم!

***

(غزل فال خوش)

"به حافظ توقیفی"

دنیای ما، خدا خدا عوض شده است              شب‌های ما، خدا! کجا عوض شده است؟
دیری‏ نمانده تا به گرگ و میش سحر؟           یا میش ِ گرگِ ناقلا عوض شده است؟
یا رنگ ِ خودنویس ِ هر طبیب و دوا              چون درد ِ بی دوای ما عوض شده است؟
خون ِ درخت ِ نسترن، به گردن خود‏              سقراط و شوکران، چرا عوض شده است؟
قائم مقام ِ عشق، خون‏‌بهای چه بود؟             آن قصر ِ خون، چه بی صدا! عوض شده است
حاجب کجا؟ امیر ِ آفتاب کجا؟                      شاید که فین و کربلا عوض شده است
این بیهقانه‌های دار و آن حسنک                  تنها زمان ِ ماجرا عوض شده است
تفسیر ِ عشق و ناز ِ شست و نان ِ قلم           "نون والقلم" چه ناروا عوض شده است
حافظ! چرا قلم به فال خوش نزنیم؟               زنجیر ِ روزنامه‌ها عوض شده است!!

غلام‌رضای خواجه‌علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:26  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود بر خوانندگان گرامی. این هم سپیدی از آقای بهروز صادقی هفشجانی – که تأکید اکید دارد حتماً پسوند «هفشجانی» پس از نام خانوادگی‌اش بیاید، خب دیگه: حبّ الوطن من الایمان!-
در نشست انجمن شعر خانه‌ی هنرمندان شهرکرد، مفصّل درباره‌ی آن بحث شد و خوش بختانه یا بدبختانه! آقای صادقی - که ایشان با ما و ما با ایشان تازه آشنا شده‌ایم – برخی نقدها را پذیرفته‌اند و در شعرشان اعمال کرده‌اند از جمله حذف دو - سه خطّ پایانی شعر که خودم هم موافق آن‌ها نبودم.
بخوانید و نقد کنید:

نقد حامد کریمی بر این شعر را حتماً در ادامه‌ی مطلب بخوانید.‏

دست کم هفته‎‌‎ای دو‎ ‎بار باید به پدرت حق بدهی
هر‎ ‎روز هم که ردّ سگرمه‌هایش را بگیری
باز خنده‌هایش گم می شود توی هم‌همه‌ی این همه
تیک ... تاک
تیک ... تاک ... تانک ... تانک ... بزنش!‏
گرد و خاک و ترکش‏ ها که بنشینند،
مادرت آرام کمربند را از او می گیرد
او هم تا موج بعدی وقت دارد
از حمله‌ی گازانبری تانک‌ها برایت بگوید.‏

بهروز صادقی هفشجانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 8:52  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. با مطلبی درباره‌ی زنده‌یادان مهدی آذریزدی و محمّد حقوقی در وبلاگ ویژه‌ی خودم (ناگهان‌های بی‌سببی) در خدمت شمایم. قدم رنجه فرما که خانه، خانه‌ی توست!

این جا را کلیک کنید: ناگهان های بی سببی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:9  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. این هم شعری تازه از خانم فعّآل که بعد از مدّت‌ها فعّآل شدند و شعری نوشتند و در انجمن خواندند و اکنون شما می‌خوانیدش!

‏...‏
تصوير رنگ‌پريده‌ي شب
روي زاويه‌ي تند ثانيه‌ها لم داده
و ‏
صداي بي‌رمقي روي سكوتم پا دراز كرده
يك فنجان چاي
قهوه
زهر ...
زهر ِ ...‏
زهر چشم‌هات!‏
‏...
ترس كودكانه‌ي شيرينم را ‏
لاي خيال بازوهات جا مي گذارم!‏
چه قدر دنيا كوچك شده!‏
درست معادل گردي استكان كه دور مي‌زند!‏
مي چرخانمش!‏
نه!‏
مي‌چرخاني‌اش!‏
من ...‏
چاي ...‏
فنجان ...‏
و
دنيام را
كه در جاذبه‌ي چشم‌هات حل شده
فرومي ريزي!‏

سمیّه‌ی فعّال‏

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:38  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود.  این هم یک سپید جمع و جور از حامد کریمی. بخوانید و نقد کنید.

حتماً
این آکاردئون کهنه را
زمانی
نوازنده‌ای دوره گرد
توی صندوقچه پنهان کرده بود
که دختر هم‌سایه ...‏
از صداهایی که دیگران می گویند
شبیه راه رفتن گربه
روی کلیدهای پیانوست
می فهمد ...‏
چه قدر دوستش دارم.‏

                                      حامد کریمی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:19  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. آقای صالحی این غزل را خیلی وقت پیش در نشست شعر سه‌شنبه‌ها خواند. آن قدر نیاوردش تا خودم رفتم از توی وبلاگش آوردمش! بخوانید و نظر دهید.

گر چه تقدير پرستوها مسافر بودن است             بي تو من هر لحظه‌ام آشفته‌خاطر بودن است
اتّفاق تازه بسيار است، امّا هم‌چنان                   گفتن از چشم تو، تنها لطف شاعر بودن است!‏
باز پلكت را نبند؛ اقبال شاعرهاي شهر ،             با همين ياقوت نوراني، معاصر بودن است
موي شمشيري و ابروي كماني شرط نيست         راز غارت كردن اين هند، نادر بودن است
خودپرستي يك طرف، يك‌تاپرستي يك طرف          به‌ترين راه گريز از شرك، كافر بودن است!

سیّد اصغر صالحی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:16  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. غزلی تازه از دکتر خواجه‌علی را بخوانید و نقد فرمایید.

به شرابیّ ِ نگاهش، چه شرنگی، چه شراری             به شب‌آلوده‌ی ماهش، چه درنگی، چه فراری
چه درنگی! به سراسیمگی ِ چیدن ِ سیبی                   چه فراری! به تراوای ترک‌های اناری
بر سپیدانه‌ی برفی ِ تـَـنش، داغ ِ سرانگشت                خنکایی به سرانگشت ِ تب ِ صاعقه‌واری
لب ِ تب‌خال ِ عطش‌ناک ِ تـَرَش، میل ِ چَرائی                چم‌چرائی به لب ِ وحشی ِ یک لذّت ِ جاری
دو - سه مصراع ِ معمائی ِ دیگر ... دو سه نقطه         تا هم‌آغوشی ِ شرجی ِ نفس‌های خماری
تا شناور شدن ِ عقربک ِ ساعت ِ دیدار                      شور و حالی به شکن در شکن ِ پرده‌ی تاری
پرده‌ی آخر ِ یک عصمت و عصیان غزل‌ها                 شرم ِ بکری، متبسّم شده از وقت ِ قراری
‏                                                           ‏***
همه دل‌شوره‌ی این عشق ِ خیالی غزلی شد             غزل ِ شهر ِ فرنگی، غزل ِ "مسئله داری!"‏

نظر خودم:‏
همان گونه که شاعر در بیت پنجم گفته، در این غزل با شعری معمّایی رو به رو هستیم و همین معمّاگونگی – که به‌تر است آن را تخیّل بنامیم – یکی از ویژگی‌های بارز این شعر می‌تواند باشد چرا که جنبه‌ی تفسیرپذیری و چندبعدی آن را افزون می‌سازد.‏
با توجّه به ضمیر «ش» در همان دو مصراع اوّل و «سپیدانه‌ی برفی تن» در بیت سوم، ظاهراً مخاطب شعر از جنس آدمی و همان جناب معشوق پدرسوز است!!! معشوقی که در نگاه و چشمان شرابی‌اش شرنگ و شرار هست و ریختن موهایش بر چهره‌ی چون ماهش و ثابت و متحّرک بودنشان، به درنگ و فرار تعبیر شده است. نکته: «فرار» قطعاً به اجبار قافیه آمده است و ای کاش دست کم برای تناسب بیش‌تر و به‌تر به جای «درنگی»، «قراری» می‌آمد.
تصویر بیت دوم، کاملاً سوررئالیستی و حیرت‌انگیز و قابل ستایش است: درنگ ِ گیسوی عزیز شاعر، چیزی مانند سراسیمگس کودکی شیطان در هنگام چیدن سیب از درخت است و فرار (و به‌تر بگویم: تحرّک و تکان خوردن) آن؛ مانند تراوای ترک‌های انار است!!! به راستی که تصویر شگفتی است و بسیار هندی‌وار و آمیزه‌ای از نما و آوا، صوت و تصویر! قطعاً اگر با هر دیدی غیر از شاعرانگی و تخیّل، به استقبال این شعر و به ویژه این بیت برویم، در پذیرش آن دچار امّا و اگر و شکّ و تردید می‌شویم! نکته: مفهوم بیت یادآور شعر معروف زنده‌یاد حمید مصدّق است: «تو به من خندیدی /  ونمی دانستی / من به چه دلهره از باغچه‌ی هم‌سایه / سیب را دزدیدم... .»‏
و بیت‌های زیبای دیگر ...
البتّه این غزل می‌تواند به تعبیر خود شاعر «مسأله‌دار» هم باشد! چرا که اگر اشتباه نکرده باشم از دیدگاه روان‌کاوانه، میل راوی شعر به وصال و بوس و کنار با معشوق، در لایه‌های زیرین شعر جاری است و شاید همین نگاه و میل باعث شده که شاعر، از این زبان معمّایی برای بیان احساسات طبیعی و کاملاً  انسانی‌اش که متأسّفانه در جامعه‌ی بسیار اخلاق‌زده‌ی ما که اخلاق و فضایل انسانی از در و دیوارش می‌بارد و منادیان اخلاقش گوش آسمان را کر کرده‌اند، در زمره‌ی کارهای «مسأله‌دار» هستند، استفاده کند! شاید! به هر حال، باز هم این آرزوی راوی شعر، در همان محدوده‌ی «خیال» مانده است و در بیت آخر روی آن تأکید کرده است! بی‌چاره ما!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:35  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. سپیدی از خانم فرهادی، شاعر جوان و آینده‌دار انجمن بخوانید و نقد کنید. درباره‌ی آن مفصّلاً در نشست سه‌شنبه‌ی اخیر شعر خانه‌ی هنرمندان شهرکرد بحث شد.‏

چندی نیست
که سرتاک‌ها‌ی خانه‌ی پدر بزرگ
بوسه بر خاست‌گاهشان زده‌اند
امّا.. .
خسته‌گره‌های انگشتانم
بی لمس رشته‌های زرّین آفتاب
نظاره‌گر غروب گندم‌زار موهایت می‌شود
لی لی کودکانه‌ی پلک‌هایم
در فرادست خاطرات مغموم
و سال‌ها تلاش
برای محو پنداره‌ی گنگی
که در بیغوله‌های تلخ‌کامی
شیرین‌ترین اشاره باشی
و خواب را به دعوت قناری آوری
تا زمزمه‌ی سپیدش، غزل‌واره‌ی رهایی باشد.‏
آیا حرام‏‌زادگی خاطراتمان بود که به دست باد سپردیشان ؟!‏

کوثر فرهادی

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:32  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. این هم غزلی اجتماعی! از آقای فرامرزی. نقد آن را به عهده‌ی خوانندگان عزیز می‌گذارم. اشکالات زبانی و ضعف تألیف که بسیار بارز است!

ازان بالا که هر دستور دادند                    اطاعت از پیامی کور دادند
و با قانون نامشروع حاکم                       به هرکس وصله‌ی ناجوردادند
تمام فکرها را سم خوراندند                     و از هر ایده‌ی خود دور دادند
میان شعله‌ها بردند ما را                        از آن جا حرف‌های شور دادند
میان راه و بی راه و سیاهی                    چراغی در شب بی نور داندند
و کام زندگی از دل گرفتند                        و معجونی به سر با زور دادند
برای صید هم‌نوعان عاشق                     به دست ما تبر با زور دادند
و در بالای سر بیمار مجنون                   به او دستور با ساطور دادند

محمّد فرامرزی

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:31  توسط غلام‌رضای صفّار  |