درودی دیگر به دوستان گرامی. با سپیدی از خانم فعّال، وبلاگ را به روز میکنم.
...
و عشق
با نگاهي سرخ
در انتهاي قصّه به خاك ميسپاردمان!
انگار هيچ پرندهاي هرگز بر شانهمان لانه نگذاشته!
و
هيچ نامي بر سينهمان زخمی نکاشته!
سمیّهی فعّال
کوتاهی و ایجازی که شعر را عمق ویژهای بخشیده، برجستهترین ویژگی این اثر است. شاید در نگاه نخست، مطلب ویژهای در شعر نیست؛ امّا فقط اگر کمی به شعر عمیقتر نگاه کنیم، میبینیم حرفهای زیادی برای گفتن دارد، آن هم با این همه کوتاهی! با توجّه به همین نکته، باید به خانم فعّال برای گفتن این شعر تبریک ویژه گفت.
"نگاه سرخ" میتواند صفتی برای عشق باشد که رویهی دیگر آن را – بیرحمیاش را در عین لطافتش – نشان میدهد؛ به ویژه برای عاشق ناکام؛ و میتواند قیدی باشد برای مفعول شعر، برای "ما" که در انتهای قصّه با نگاهی سرخ – بخوانید چشمانی که اشک خونین ریختهاند – به خاک سپرده میشویم.
واژهی "قصّه" بی هیچ توضیح اضافی، بسیار خوش نشسته است. کافی بود کوچکترین صفتی در کنار آن بیاید تا تراشخوردگیاش از بین برود! همه این قصّه را میشناسیم.
چه قدر این جمله یا بهتر بگویم: تصویر و معنایی که وارد ذهن خواننده میکند، لطیف است: " انگار هيچ پرندهاي هرگز بر شانهمان لانه نگذاشته". حاصل عشق در وجود آدمی قاعدتاً باید مهربانی و لطافت و آرامش باشد (هر چند دل را طوفانی میکند!) و وقتی تو مهربان و لطیف و آرام باشی، پرندهها میتوانند بر شانهات لانه بگذارند!
و سرانجام: کیست که نامی بر سینهاش خنجر نکشیده و نشانی از عشق بر آن نگذاشته باشد؟!
